[41]
برای پوران
سیم خاردار رویایی است که به کابوسی
وهمآلود بدل گشته
و هر شب در فریادی سرد و هراسآلود زنی
زیبا را در آب خفه میکند
در حالی که گیسوان سوختهاش در آب شناوراند
و حبابهای خوشبختیاش روی آب می ترکند
تو هراس آلود از خواب میپری
در حالی که دانه درشت عرق و شهوت روی
تن زخمیات مور مور میشود
و باد پردهی اتاقت را به رقص میآویزد
و مگسی پیر
مست از بوی دانههای درشت عرق و شهوت
مدام میان گیسوان وحشی کوتاه شدهات
بال بال میزند
سیم خاردار زخمی است که به تن خود پیچیدهایم
زخمی که از تازیانههای افسار گسیخته متولیان
دروغین اخلاق اجتماعی
تا نگاه اندوه بار زنانی تنها که تنشان
را مامن مردی که دوست داشتهاند، ساختهاند حد خورده
سیم خاردار زخمی است که به تن خود پیچیدهایم
زخمی که از بندهای نازک تاب آبی رنگت
تا چشمان خرماییات
که مدام نفس نفس میزند
در سایه و روشن نوری که از خیابان به اتاقت یله میشود
هاشور میخورد
تمام شب را
هزاران هزار شب پره را
هزاران هزار ستاره را طی میکند
تا برای تو بنویسم
سیمخاردار زنی زیباست که دفتر شعرش را
روی پیشخوان فراموش کرده
سیمخاردار زنی زیبا با چشمان خرمایی
است که فراموشش کردهایم میان دود سیگار برگ و عطر غریب قهوه [
سیم خاردار زنی زیباست که چون لمسش کنی
به حریری نازک بدل میگردد و چون پردهی اتاقت در سایه روشن هاشور میخورد [
زنی که چون لمسش کنی زیر دستانت آب میشود
و بند نازک تابی آبی رنگ توی دستانت یله میشود
+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت   توسط بابک مینقی
|
[40]
کافه/
شمایل گرم و لرزان سالهای اختناق
«صدها بار چخوف را روی پلههای آجری خانهمان، زیر
درخت به، لم داده در اتاق نشیمن دیده بودم. از فاصلهی دور، جرات نزدیک شدن به او
را نداشتم، هنوز هم ندارم.» غلامحسین ساعدی
از هر کجای جهان که بروی
آخر میرسی به این کنج
به این بوی توتون نمخورده
به این هیاهوی سرخورده
به این گربههای سیاهی که گویی نسل اندر نسل
ساکن این کنج بودهاند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت   توسط بابک مینقی
|
اسماعیـــــل یک شعر بلند،
تقدیم به خاطرهي
مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودي [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد.
قسم به چشمهای سرخت اسماعيل عزيزم،
كه آفتاب، روزی، بهتر از آن روزی كه تو مُردی خواهد تابيد
قسم به موهای سفيدت كه مدتی هم سرخ بودند
كه آفتاب روزی كه آفتاب روزی كه آفتاب روزی
بهتر از آن روزی كه تو مُردی خواهد تابيد
ای آشنایِ من در باغهای بنفش جنون و بوسه!
ای دراز كشيده بر رویِ تختخوابِ فنریِ بيمارستانِ «مهرگان»!
ای آزادیخوانِ فقير بر رویِ پلههای مهربان!
ای اشكهایِ تنهایِ سپرده به نسيم باغ تيمارستان!
ای شاعرتر از شعرهای خود و شعرهای ما!
ای تباهشده در دانشگاه، در مدارس، در كافهها، ميخانهها،
و در محبتِ زن و فرزند و دوستانِ نمكنشناسی چون ما!
ای اميدوار به اين خيال كه زمانی «استالين» در خيابانِ «چرچيل» ظهور خواهد كرد
و «رفقا»يت برای معالجۀ شاشبندت تو را به «مسكو» خواهند فرستاد!
[...]
يادتْ صبحانهای است كه در روز اولِ انقلاب خوردم
خاطرۀ مرگت،
آبِ غسلی است كه شهيدی سوراخسوراخشده در انقلاب را دادم
بلند نشو از رختخوابت!
ای كه واژهها را هم يكيك و هم دستهدسته فراموش كردی،
تو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت!
- مثل آسمانی كه پرندههايش را فوج به فوج فراموش میكند
مثل شبی كه ستارههايش را فراموش میكند-
بلند نشو از رختخوابت!
ای پدر زخمی كبوترهای گريانِ ايران!
ای شعرخوانِ جوانِ سیسال پيش برای كارگران!
- وقتی كه بايد از آنان امضا میگرفتی كه شعرت را میفهمند،
كه شعری هست كه كارگران هم میفهمند-
ای تبعيد شده از شانۀ سوختۀ كوير به روسپیخانۀ تهران!
تهران، تو را، پيش از آنكه بميری، به گوری گمنام بدل كرد
بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت كجاست تا ابريشمی از كلمات بر آن بريزم!
قسمتی از شعر بلند اسماعيل، رضا براهنی برای دریافت شعر کامل روی کلید ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت   توسط بابک مینقی
|
[37]
سالها قبل پیش از این،
وقتی که بادها قاصدکهای سفید را از ساوالان به شهرها و کوچهها و خانهها میخواندند.
و رودها صمدها را در آغوش خود میراندند.
و صفرخانها از زندانی به زندانی دیگر سورگون میشدند.
علی عمو ساک کوچک خود را بست...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت   توسط بابک مینقی
|
[34]
وقتی که هوا گرگ و میش میشد
و در فاصله تیـترهای چراغ بـرق هر سایه به شکلی منجمد و لرزان کوتــاه و بلند
پدرم با سایهای کوتاه و پاکتی به بغل به خانه میرسید
اورکت آمریکائی کهنهاش را روی میخ میانداخت
و سیگاری میگیـــراند ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت   توسط بابک مینقی
|
درباره فیــلم کوتاه و مستند تبریز
تصاویر دنیای فرامــــــــوش شده!
چند پیشنهاد فرهنگی سینمایی بـرای سازمان فرهنگی هنری شهرداری تـبریـــــــــــــــــز
حیات فرهنگی شهر تبریز، از تاریخ و مدنیت چندین هزارساله شهر، از میان متونی که مستشرقان غربی درباره ما نوشته اند شروع می شود. تبریز این فرصت را داشته که در طول تاریخ و در معرض تاخت و تازهای طوایف و حکومتهای مهاجم و زلزلههای رعب انگیزش همچون ققنوس سر از خاکستر بردارد و حیات دوباره خود را پیدا کند. شاید این زندگی سخت کوشانه این هراس ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
[۲۹]
بچه که بودم
سیبهایمان را روی رف می چیدیم
میان پوشالهای دفتر مشق سال گذشته
میان سطرهای کتاب اول فارسی
کنار شیشه ترشیها ...
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت   توسط بابک مینقی
|

پورتوریکو هم کشوری است
پورتوریکو هم کشوری است مردمانش چهره ای سوخته از آفتاب دریای کاراییب دارند و سیگارهای برگ هاوانا و شیشه سه گوش شراب لینکاد تنها دل خوشی مردمان این سرزمین است . دریای مواج کاراییب و گوش ماهی هایی که امواج آنها را در حاشیه ساحل به سوی خود می کشند ماسه های داغ از آفتاب و سامانتا با شلوارکی به رنگ قرمز با دو راه سیاه تی شورتی سفید ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
قصهنویسی مدرن و تجربـــههای
آذربایجانی در قصهنویسی فارسی
ادبیات مدرن در آذربایجان و تبریز خیلی زودتر از انقلاب مشروطیت شروع شده بود و پایه های خود را تحکیم می بخشید. سفرهای دیپلماتیک، تحصیلی و همچنین سفرهای بازرگانان برای تجارت به روسیه و اروپا و مراکز تجدد ان دوره تفلیس، استانبول و قاهره باعث شد که ایرانیان با صنایع و هنرهای نو و افکار جدید آشنا بشوند و با آوردن ابزار و اندیشههای جدید و تکثیر آن ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
اینقلاب
روز/ داخلی/ بازارچه
تمامی دکانها بسته است و کسی توی دالان نیست الا دکان کوچک خیاطی حاج رضی در انتهای دالان، دکان سادهی خیاطی، عکسی قدیمی و رنگ و رو رفته از یک نوجوان که گویی سالها قبل به شهادت رسیده روی دیوار است. رادیویی کوچکی هم روی میــز روشن است و صدای خشدار گزارش یک بازی فوتبال توی اتاق پیچیده است. حاج رضی پشت میز مشغول نخ کردن سوزن است. کهولت سن و...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
تبریز بعد از دور دنیا
آنهايی که مرا خوب می شناسند گمان می کنند که من يکنفرم وبه تبع آن فکرمی کنند تبريز من هم يکشهر است. آن اواايل نزديک تر از آن بود که ببينمش. بخشی از خودم بود و نه هنوز به صورت تجزيه شده به دو بخش محيت و من. البته بادهای پاييزی اش بود که خاک را بيرحمانه توی چشم می پاشيد و برف زمستانهای سختش که وقتی در خانه را باز می کردی سينه به سيه ات ايستاده بود.يا تو خيلی کوتاه بودی يا برف سرکش و بلند.و بعد يکی راه می افتاد با پارو و راه را باز میکرد تا تو از در خانه و ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت   توسط بابک مینقی
|

صفحات من در نگارخانه ایرانی/ میزبان آثار گرافیک و طراحی من در طول سالیان گذشته می باشد. سعی کرده ام بخشی از آثار گرافیکم را متمایز از نوع نگاه هنری، قوت و ضعف. بر اساس حس و حالم منتشر کنم. اگر شما هم جزو آن دسته از مخاطبینی هستید که امکان نظر دهی برایتان در نگارخانه ایرانی وجود ندارد. نظرات خود را در این وبلاگ انعکاس دهید. باز پخش آثارم با اشاره به نام پدیدآورنده بلامانع است. و کسی تحت هیچ پیگردی قانونی و غیرقانونی قرار نخواهد گرفت.
http://www.negarkhaneh.ir/error.htm?aspxerrorpath=/profile.aspx
+ نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
تاریخ فاتحان و نقش فره ایزدی
در تجربـــــه های آذربایجانی
یادداشتی در متن و پیرامون سریال قهوه تلخ/ مهران مدیری
حتما شما هم شنیدهاید که میگویند تاریخ را فاتحان مینویسند و این جمله را بارها و باره ها تکرار میکنند، اما حقیقت تاریخ چیست!؟ همانگونه که نادر شاه کبیر را تکریم میکنیم و هر بار از جواهرات کوه نــور و دریای نــور که گویا! نادر شاه از سفر هند برای ایرانیان سوغات آورده بود یاد میکنیم و نعل و نفرین نثار انگلیسیها که جواهرات ارزشمند ما را به یغما بردهاند و فراموش میکنیم که این...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
دنـــدان طـلا
عیار 14 ساخته پرویز شهبازی1
در فیلم عیار 14 یک سکانس مهم و مثال زدنی از شخصیت تحریف شده آذربایجانی وجود داشت که در شکل منفرد خود مثال زدنی است و در ساختار فیلم ابتر و مایه تمسخر ملت آذربایجان، داستان فیلم در شهر سرعین(شهری توریستی در نزدیکی اردبیل که بواسطه چشمههای جوشان آب گرمش شهرتی جهانی دارد) اتفاق میافتد. متهمی وارد شهر میشود و تنها جواهرفروش شهر که قبلا ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
تجربه ناتمام دموکراسی در ایران
دموکراسی هم زخم ماست، و هم علاج زخم ما. چرا که گاهی زخم به معنای آگاهی است. ظلمانی بودن شب را فقط موقعی که صاعقه میزند به رأی العین میبینیم، و حتی به جد به وجودش پی میبریم. پس این زخم، زخم آگاهی است، و من در این گونه زخم ها آن آگاهی دردناکی را میبینم که محصولش گاهی اثر زیبایی مثل بوف کور است، و گاهی دیگر چال مستراح گندآبادی است که چهره ی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
کلاته نان
در آبادی دور افتادۀ کلاته نان، مادر و پسری با هم زندگی میکردند که خیلی زیاد همدیگر را دوست داشتند. مادر پیر بود و پسر جوان. با وجود این، هر روز صبح، آفتاب نزده، بلند میشدند و با هم به مزرعه میرفتند و بـا هم کار میکردند. فصل پـاییز زمین را شخم میزدند و تـخم میپاشیدند، فصل بهاری آبیاری میکردند، و تابستانها محصول را درو میکردند. در خانه هم که بودند، هر دو به...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
آیــا ملت آذربایجان، در مقابل
این توهین ها سکوت خواهد کرد!؟
یادداشتی در متن و پیرامون یک ویدیو مستند و در ادامه خصلتهای زمانه ما
"آیا ملت آذربایجان، در مقابل این توهین ها سکوت خواهد کرد!؟" این عنوان است که من از متن ویدیی 30دقیقه ای که در یوتوپ دیدهام انتخاب کردهام این ویدیو فیلمی مستند درباره تیم فوتبال تراکتورسازی و حاشیههای بعد از بازی تیم تراکتورسازی و پرسپولیس میباشد که منجر به محرومیت سه هفتهای تیم فوتبال تراکتورسازی شد. و در جایجای فیلم از تماشاگران خواسته میشود در اولین بازی...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
گاو شاخ یا شاخ گاوُ کدامیک!؟
کشک مایعی سفید رنگ و کدر است. سرشار از کلسیم و پروتئین است و یکی از فراورده هایی است که از شیر به دست می آید البته به دو نوع سنتی و صنعتی. من اگر می دانستم که در این زمانه استفاده از لغت کشک آن هم برای یک بار چه قدر می تواند محرک باشد مطمئنا تحقیقات فراوانی را در این رابطه انجام می دادم. چند روزی بود که متفکرانه دنبال مطلبی بکر می گشتم که در...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
(۵۵)
میشود به تکرار جهد
این سالخوردگی مزمن را پنهان کرد
گوشه چشمی به تو داشت
و در هر خنده ات یا نگاه وسوسه گرت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|
دردسرهای اظهار فضل، سینمای
کشکی و رویای سرخ! یــا کشک
و مسئــله حیات و ممات آن در
تـجربههای آذربــــــایجانی
یــادداشتی در مـــــتن و پیرامون فیـلم مستند "رویـــــــــــــــــــای سرخ"
صفحه کامنت های خصوصی من در کافه بلاگ، جایی است که من در آنجا عشق بازیهای فراوانی انجام دادهام و از این بابت شرمنده محیط وب هستم! کسانی که به هر دلیل برای من کامنت فرستادهاند متوجه شدهاند که همواره کامنتهایشان بدون هیچ تائیدی بلافاصله در صفحه کامنتها به نمایش درآمده و تا حالا هیچ کامنتی به جز کامنتهای اسپم(تبلیغاتی) از وبلاگ من پاک نشده است با این حال عدهای از دوستان دوست دارند که کامنتهای خود را بصورت خصوصی برای من ارسال کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت   توسط بابک مینقی
|